«از سال 1277 که مظفّرالدّین شاه قاجار به سر قدرت بود گرانی نان و نایابی آن در سراسر ایران به خصوص در آذربایجان به طور محسوسی به چشم میخورد و اکثر مردمان شهرها در جلو نانواییها صف طولانی مردان و زنان را به عینه میدیدند و بیشتر ساکنین شهرها برای جلوگیری از اتلاف وقت آرد را از بازار میخریدند و نان را خود در خانهها میپختند تا اینکه بهار سال 1287 با خوشی تمام آغاز گردید و بارانهای موسمی فراوانی باریدن گرفت ولی تابستان و پاییزش با خشکسالی و بیآبی روبرو گشت و زمستانش بدتر مینمود.
در تابستان سال 1287 هنگام برداشت محصول احساس میگردید که با این همه کشت، برداشت بسیار ناچیز است و در شهرها در جلو نانواییها انبوه جمعیّت به چشم میخورد. در چنین احوالی روسها هم به خریدن و انبار کردن گندم و جو تلاش میکردند و از طرفی شایع کرده بودند که انبارهای دولتی تهی گردیده است و این خود زمینه را برای کمیابی و گرانی و گرسنگی فراهم مینمود و نیامدن باران از آغاز سال تاکنون که فصل پاییز هم داشت سپری میشد و سوختن کشتزارها (یانیق لیق ایلی) این گرفتاریها را دو چندان میکرد و رسانههای گروهی آن رمان از جمله روزنامه تجدد تبریز این سختیها و نایابی نان را هر روز مینوشت و در اختیار مردم میگذاشت و ادارهی مالیّه (دارایی) برای جلوگیری از این امر کمیسیون آذوقه برپا کرد و به جمعآوری گندم و جو از دهات پرداخت. در این هنگام کمیابی نان در سراسر آذربایجان بالا گرفته بود و مالکان و دهداران به امید آنکه گندم و جو را به چند برابر بهای همیشگی خواهند فروخت از فروختن و دادن آن به کمیسیون آذوقه خودداری مینمودند و تا میتوانستند در مقابل مأمورین دولتی ایستادگی میکردند.
روسها در شهرستان مراغه پیرامون کلیّهی انبارهای گندم و جو را مهر کرده بودند تا بدین وسیله نیروی نظامی روسیّه از کمبود نان در مضیقه نباشند. رفتهرفته کار خواربار سختتر و بهای گندم و جو فزونتر میگشت ولی کمیسیون آذوقه در این مورد میکوشید و کار خود را در جهت جلوگیری از کمیابی و گرانی به خوبی انجام میداد. در سنگپزیها که آرد خود را جهت جلوگیری از کمیابی و گرانی به خوبی انجام میداد. در سنگکپزیها که آرد خود کمیسیون میداد نان به قیمت پیشین یعنی هر مثقال (5 گرم) به 14 عبّاسی (4 شاهی)- تقریباً 3 ریال- فروخته میشد. ولی چون بسیاری از توانگران هم از این نان میخریدند کمیسیون آذوقه برای پیشگیری از این کار سراسر شهر تبریز را سرشماری کرده و خانوادههای بیچیز و نیازمند را از توانگران جدا کردند و چنین نمودند که در هر کوچهای به تعداد نیازمندان سنگکپزی دایر گردد و آرد به اندازه آن داده شود و به غیر از کم چیزان نان فروخته نشود. برای کنترل و سرکشی این کار و حمایت از بیچیزان کمسیونهایی در کوچهها از ریشسفیدان و بزرگان برپا گردید و این کار رضایت خاطر مردم کوچهها و مسئولان دولتی را تا اندازهای فراهم ساخت. این نمونهای از اندیشه و تلاش کمسیون آذوقه در مقابل رفتار منفی مالکان دهات و توانگران بود. در تاریخ ایران داستان خشکسالی فراوانی را خواندهایم ولی گمان نمیکنم از این بدتر خشکسالی و گرانی و نایابی بوده باشد زیرا 9 ماه آسمان از باریدن ایستاده و از فصل تابستان که زمان برداشت خرمنها است کمیابی نمودار گشته بود و از همه مهمتر روسها در بسیاری از شهرها و بخشهای آذربایجان درب انبارها را مهر کرده و آنچه گندم و جو مییافتهاند برای خود میگرفتهاند. بدتر از همه آنکه خشکی و نایابی در هر سوی ایران اتّفاق افتاده و حمل و نقل خواروبار از جاهای دور نشدنی و ناممکن به نظر میرسید. در این میان زمستان سخت هم فرارسیده و سرما گرفتاری دیگری برای بینوایان آفریده بود. با اینکه کمیسیون آذوقه تلاش جدّی مینمود تا گندم و جو از دهات بخرند و به وسیله چند قطار شتر به هر کجا که لازم باشد بفرستند. ولی این خواربار به علّت ناامنی راها به دهات نمیرسید. کمیسیونهای محلّهها پتههای -کوپن در اصطلاح امروزی- ماهاه چاپ کرده و به دست خانوادههای کمچیز داده بودند که از روی آنها نان میخریدند. تا اواخر آذرماه سال 1290 روزانه به هر نفر مقدار 125 مثقال (625 گرم) نان داده میشد ولی چون از آینده بیم داشتند پس از دو ماه از مقدار آن کم کرده بود و به هر نفر تنها 5/62 مثقال (5/312 گرم) نان میدادند ولی هر چند گاهی در برابر این کمی نان به هر نفر 3 شاهی پول میدادند. (20 شاهی = یک ریال) که برنج یا خواربار خوراکی بخرند. البته برنج و سایر مواد خوراکی پیدا میشد ولی گران بود. خانوادههای توانگر و متوسّط میتوانستند کم و بیش بخرند ولی بیچیزان و نیازمندان دچار گرسنگی شده بودند. کمکم رنگ انسانهای بینوا و ناچیز زرد میشد و توان زندگی را از دست میدادند و کسانیکه از گرسنگی میمردند در کوچهها دیده میشدند. انبار دولتی تهی شده بود و از مالکان دهات و توانگران هم چیزی برنمیآمد. در این هنگام یک کمیسیون دیگری به نام (اعانه) در تبریز تشکیل گردید تا برای حمل و نقل گندم و جو از جاهای دیگر و تامین هزینه کرایه از توانگران، پول دریافت نمایند عدّه ای به دلخواه با کمیسیون اعانه هکاری مینمدند ولی از بیشتر کسان به زور پول میگرفتند. در تبریز جایگاهی برای ناتوانان به نام (دارالعجزه) برپا بود و به دنبال آن جایگاه دیگری هم برای بینوایان به نام دارالمساکین تشکیل یافت و هزینه و خرج همه اینها را مردم تقبل کرده بودند. آغاز زمستان سال 1290 نیز به خشکی میگذشت و مردم با دیدن این اوضاع و احوال از آینده خود بیمناک بودند، اما از نیمه زمستان (1290) برف شروع به باریدن کرد و پیاپی سطح زمینهای استان آذربایجان را سفیدپوش گردانید و این برف زمستانی مایه دلداری برای مردم گرسنه بود.
بینوایان دیگر امیدی به زنده ماندن خود نداشتند ولی خانوادههای متوسّط از دیدن این برف زمستانی به زنده ماندن خود امیدوار میشدند و به زندگیشان دل میبستند. در ایم گیر و دار بیماری حصبه (یاتالاق) (تیفویید) در میان مردم ستمدیده ایران شیوع پیدا کرده و روز به روز سختتر میگردید و جان هزاران مردم آذربایجان را گرفت. از یک طرف گرسنگی و از طرف دیگر بیماری حصبه در میان مردم ایران بیداد مینمود و برای بیماران دارو به سختی پیدا میگشت و چلوار برای کفن کردن مردگان به دست نمیآمد. بسیاری از جنازهها را در پارچههای دیگر کفن میکردند و به خاک سیاه میسپردند. مردم امنیّت و آسایش نداشتند. آمدن عثمانیان (ترکیه) در زمستان 1293 و خارج شدن قوای روسیّه از آذربایجان برای ملّت آذربایجان خوشآیند بود و گران سالی به پایان رسیده و محصولات کشاورزی در دهات تازه برداشت میشد و گندم و جو روز به روز ارزانتر و فراوانتر میگشت. آردی که منی به 3 تومان فروخته میشد روز به روز پایینتر و و ازانتر و فراوانتر گردیده و به 7 ریال رسیده بود. در اثر این بیماری و نایابی و شیوع بیماری حصبه (یاتالاق) جان صدها نفر از جوانان و کودکان و ساخوردگان به کام مرگ کشیده شد و چندین خانواده به خاطر گرسنگی و گرانی جلای وطن گشته، خانه و کاشانهی خود را ترک گفتند و به شهرهای دور دست از جمله باکو (باکی) مهاجرت کردند... این سال به سال اوچ تومنّیک معروف است... همچنین در آن سال راهزنان مسلّح تالش که به گروه رشیدخان و ضرغامخان ساسانیان وابسته بودند و در حیران و کشفی سکونت داشتند، راه اردبیل به گیلان را میبستند و کاروانها (چاروادار) را با مشکل روبرو میساختند... این دوره همان دورهی اشکارالیخ است که قانون به حدّی ضعیف بوده که هر کسی به خود جرأت یاغیگری و قتل و غارت را میداد بدون اینکه نگران جواب پس دادن باشد. ... با توجّه به موضوع نابسامانی منطقه بیشتر روستاها برای دفاع از جان و مال و ناموس و شرف خود مجبور بودند به هر طریق ممکن عدّهای از جوانان روستا را مسلح گردانند. ... به طور کلّی آرامش و آسایش از روستاها گرفته شده بود و هیچ قانونی در کار نبود تا به این هرج و مرج و ناامنی خاتمه دهد و یا رسیدگی نماید. ملّتی که در دوران حکومت مظفّرالدین شاه و محمّدعلی شاه و احمد شاه زندگی میکردند همهی آنان مزّهی تلخ این نابسامانیها و ناامنیها و نایابیها و گرانی و کشت و کارها را چشیده بودند ولی از سال 1294 به این طرف روز به روز از میزان قحط سالی و نایابی و گرانی و کشت و کشتار کاسته میشد و وضع معیشتی مردم رو به بهبودی میگذاشت. کسانی که به خاطر نایابی و گرانی روستاهای خود را ترک گفته بودند کمکم به خانههایشان مراجعت مینمودند و به کار کشاورزی و دامداری میپرداختند و جان تازه به خود میگرفتند.»[1]
[1] تاريخ خانقاهسفلي – صفحهي 46 الي 49
.: Weblog Themes By Pichak :.
