تاريخ : سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸ | 15:49 | نویسنده : محمد سلمانی

   «از سال 1277 که مظفّرالدّین شاه قاجار به سر قدرت بود گرانی نان و نایابی آن در سراسر ایران به خصوص در آذربایجان به طور محسوسی به چشم می­خورد و اکثر مردمان شهرها در جلو نانوایی­ها صف طولانی مردان و زنان را به عینه می­دیدند و بیشتر ساکنین شهرها برای جلوگیری از اتلاف وقت آرد را از بازار می­خریدند و نان را خود در خانه­ها می­پختند تا این­که بهار سال 1287 با خوشی تمام آغاز گردید و باران­های موسمی فراوانی باریدن گرفت ولی تابستان و پاییزش با خشکسالی و بی­آبی روبرو گشت و زمستانش بدتر می­نمود.

   در تابستان سال 1287 هنگام برداشت محصول احساس می­گردید که با این همه کشت، برداشت بسیار ناچیز است و در شهرها در جلو نانوایی­ها انبوه جمعیّت به چشم می­خورد. در چنین احوالی روس­ها هم به خریدن و انبار کردن گندم و جو تلاش می­کردند و از طرفی شایع کرده بودند که انبارهای دولتی تهی گردیده است و این خود زمینه را برای کمیابی و گرانی و گرسنگی فراهم می­نمود و نیامدن باران از آغاز سال تاکنون که فصل پاییز هم داشت سپری می­شد و سوختن کشتزارها (یانیق لیق ایلی) این گرفتاری­ها را دو چندان می­کرد و رسانه­های گروهی آن رمان از جمله روزنامه تجدد تبریز این سختی­ها و نایابی نان را هر روز می­نوشت و در اختیار مردم می­گذاشت و اداره­ی مالیّه (دارایی) برای جلوگیری از این امر کمیسیون آذوقه برپا کرد و به جمع­آوری گندم و جو از دهات پرداخت. در این هنگام کمیابی نان در سراسر آذربایجان بالا گرفته بود و مالکان و ده­داران به امید آن­که گندم و جو را به چند برابر بهای همیشگی خواهند فروخت از فروختن و دادن آن به کمیسیون آذوقه خودداری می­نمودند و تا می­توانستند در مقابل مأمورین دولتی ایستادگی می­کردند.

   روس­ها در شهرستان مراغه پیرامون کلیّه­ی انبارهای گندم و جو را مهر کرده بودند تا بدین وسیله نیروی نظامی روسیّه از کمبود نان در مضیقه نباشند. رفته­رفته کار خواربار سخت­تر و بهای گندم و جو فزون­تر می­گشت ولی کمیسیون آذوقه در این مورد می­کوشید و کار خود را در جهت جلوگیری از کمیابی و گرانی به خوبی انجام می­داد. در سنگ­پزی­ها که آرد خود را جهت جلوگیری از کمیابی و گرانی به خوبی انجام می­داد. در سنگک­پزی­ها که آرد خود کمیسیون می­داد نان به قیمت پیشین یعنی هر مثقال (5  گرم) به 14 عبّاسی (4 شاهی)- تقریباً 3 ریال- فروخته می­شد. ولی چون بسیاری از توانگران هم از این نان می­خریدند کمیسیون آذوقه برای پیشگیری از این کار سراسر شهر تبریز را سرشماری کرده و خانواده­های بی­چیز و نیازمند را از توان­گران جدا کردند و چنین نمودند که در هر کوچه­ای به تعداد نیازمندان سنگک­پزی دایر گردد و آرد به اندازه آن داده شود و به غیر  از کم چیزان نان فروخته نشود. برای کنترل و سرکشی این کار و حمایت از بی­چیزان کمسیون­هایی در کوچه­ها از ریش­سفیدان و بزرگان برپا گردید و این کار رضایت خاطر مردم کوچه­ها و مسئولان دولتی را تا اندازه­ای فراهم ساخت. این نمونه­ای از اندیشه و تلاش کمسیون آذوقه در مقابل رفتار منفی مالکان دهات و توانگران بود. در تاریخ ایران داستان خشکسالی فراوانی را خوانده­ایم ولی گمان نمی­کنم از این بدتر خشکسالی و گرانی و نایابی بوده باشد زیرا 9 ماه آسمان از باریدن ایستاده و از فصل تابستان که زمان برداشت خرمن­ها است کمیابی نمودار گشته بود و از همه مهم­تر روس­ها در بسیاری از شهرها و بخش­های آذربایجان درب انبارها را مهر کرده و آن­چه گندم و جو می­یافته­اند برای خود می­گرفته­اند. بدتر از همه آن­که خشکی و نایابی در هر سوی ایران اتّفاق افتاده و حمل و نقل خواروبار از جاهای دور نشدنی و ناممکن به نظر می­رسید. در این میان زمستان سخت هم فرارسیده و سرما گرفتاری دیگری برای بینوایان آفریده بود. با این­که کمیسیون آذوقه تلاش جدّی می­نمود تا گندم و جو از دهات بخرند و به وسیله چند قطار شتر به هر کجا که لازم باشد بفرستند. ولی این خواربار به علّت ناامنی را­ها به دهات نمی­رسید. کمیسیون­های محلّه­ها پته­های -کوپن در اصطلاح امروزی- ماهاه چاپ کرده و به دست خانواده­های کم­چیز داده بودند که از روی آن­ها نان می­خریدند. تا اواخر آذرماه سال 1290 روزانه به هر نفر مقدار 125 مثقال (625 گرم) نان داده می­شد ولی چون از آینده بیم داشتند پس از دو ماه از مقدار آن کم کرده بود و به هر نفر تنها 5/62 مثقال (5/312 گرم) نان می­دادند ولی هر چند گاهی در برابر این کمی نان به هر نفر 3 شاهی پول می­دادند. (20 شاهی = یک ریال) که برنج یا خواربار خوراکی بخرند. البته برنج و سایر مواد خوراکی پیدا می­شد ولی گران بود. خانواده­های توانگر و متوسّط می­توانستند کم و بیش بخرند ولی بی­چیزان و نیازمندان دچار گرسنگی شده بودند. کم­کم رنگ انسان­های بینوا و ناچیز زرد می­شد و توان زندگی را از دست می­دادند و کسانی­که از گرسنگی می­مردند در کوچه­ها دیده می­شدند. انبار دولتی تهی شده بود و از مالکان دهات و توانگران هم چیزی برنمی­آمد. در این هنگام یک کمیسیون دیگری به نام (اعانه) در تبریز تشکیل گردید تا برای حمل و نقل گندم و جو از جاهای دیگر و تامین هزینه کرایه از توانگران، پول دریافت نمایند عدّه ای به دلخواه با کمیسیون اعانه هکاری می­نمدند ولی از بیشتر کسان به زور پول می­گرفتند. در تبریز جایگاهی برای ناتوانان به نام (دارالعجزه) برپا بود و به دنبال آن جایگاه دیگری هم برای بینوایان به نام دارالمساکین تشکیل یافت و هزینه و خرج همه این­ها را مردم تقبل کرده بودند. آغاز زمستان سال 1290 نیز به خشکی می­گذشت و مردم با دیدن این اوضاع و احوال از آینده خود بیمناک بودند، اما از نیمه زمستان (1290) برف شروع به باریدن کرد و پیاپی سطح زمین­های استان آذربایجان را سفیدپوش گردانید و این برف زمستانی مایه دلداری برای مردم گرسنه بود.

   بینوایان دیگر امیدی به زنده ماندن خود نداشتند ولی خانواده­های متوسّط از دیدن این برف زمستانی به زنده ماندن خود امیدوار می­شدند و به زندگی­شان دل می­بستند. در ایم گیر و دار بیماری حصبه (یاتالاق) (تیفویید) در میان مردم ستمدیده ایران شیوع پیدا کرده و روز به روز سخت­تر می­گردید و جان هزاران مردم آذربایجان را گرفت. از یک طرف گرسنگی و از طرف دیگر بیماری حصبه در میان مردم ایران بیداد می­نمود و برای بیماران دارو به سختی پیدا می­گشت و چلوار برای کفن کردن مردگان به دست نمی­آمد. بسیاری از جنازه­ها را در پارچه­های دیگر کفن می­کردند و به خاک سیاه می­سپردند. مردم امنیّت و آسایش نداشتند. آمدن عثمانیان (ترکیه) در زمستان 1293 و خارج شدن قوای روسیّه از آذربایجان برای ملّت آذربایجان خوش­آیند بود و گران سالی به پایان رسیده و محصولات کشاورزی در دهات تازه برداشت می­شد و گندم و جو روز به روز ارزان­تر و فراوان­تر می­گشت. آردی که منی به 3 تومان فروخته می­شد روز به روز پایین­تر و و ازان­تر و فراوان­تر گردیده و به 7 ریال رسیده بود. در اثر این بیماری و نایابی و شیوع بیماری حصبه (یاتالاق) جان صدها نفر از جوانان و کودکان و ساخوردگان به کام مرگ کشیده شد و چندین خانواده به خاطر گرسنگی و گرانی جلای وطن گشته، خانه و کاشانه­ی خود را ترک گفتند و به شهرهای دور دست از جمله باکو (باکی) مهاجرت کردند... این سال به سال اوچ تومنّیک معروف است... همچنین در آن سال راهزنان مسلّح تالش که به گروه رشیدخان و ضرغام­خان ساسانیان وابسته بودند و در حیران و کشفی سکونت داشتند، راه اردبیل به گیلان را می­بستند و کاروان­ها (چاروادار) را با مشکل روبرو می­ساختند... این دوره همان دوره­ی اشکارالیخ است که قانون به حدّی ضعیف بوده که هر کسی به خود جرأت یاغی­گری و قتل و غارت را می­داد بدون این­که نگران جواب پس دادن باشد. ... با توجّه به موضوع نابسامانی منطقه بیشتر روستاها برای دفاع از جان و مال و ناموس و شرف خود مجبور بودند به هر طریق ممکن عدّه­ای از جوانان روستا را مسلح گردانند. ... به طور کلّی آرامش و آسایش از روستاها گرفته شده بود و هیچ قانونی در کار نبود تا به این هرج و مرج و ناامنی خاتمه دهد و یا رسیدگی نماید. ملّتی که در دوران حکومت مظفّرالدین شاه و محمّدعلی شاه و احمد شاه زندگی می­کردند همه­ی آنان مزّه­ی تلخ این نابسامانی­ها و ناامنی­ها و نایابی­ها و گرانی و کشت و کارها را چشیده بودند ولی از سال 1294 به این طرف روز به روز از میزان قحط سالی و نایابی و گرانی و کشت و کشتار کاسته می­شد و وضع معیشتی مردم رو به بهبودی می­گذاشت. کسانی که به خاطر نایابی و گرانی روستاهای خود را ترک گفته بودند کم­کم به خانه­هایشان مراجعت می­نمودند و به کار کشاورزی و دامداری می­پرداختند و جان تازه به خود می­گرفتند.»[1]



[1] تاريخ خانقاه­سفلي – صفحه­ي 46 الي 49